تبليغاتX
طلبه 135

 
تاريخ : جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391
آسمان آینه ای شده تا تصویر فرشته فرود آمده درخانه محمد(ص) را درآغوش بگیرد،تصویردختری که فرشتگان، گرداگردش حلقه زدند تا مبارک ترین روز از روزهای آفرینش را به جشن بنشینند.

کوثر بانوی همیشه لحظه ها، آمده تامشرکان، ابولهب وار انگشت حیرت بر دهان برند و از هم خویش  باخبرشوند.

کوثرآمد و جاری شددر جری زمان و با زلالی خویش،درخت عشق را آبیاری کرد.

جاری شد تا منفورترین انسان های روزگار را زیر آسیاب کلام خود،از پای در آورد.

جاری شد و آمیخت  با اشــک ها و ناله های علـــــی و آن گاه ، کوثر، همه تن گریه شد در بیمناک ترین لحظه هایی که خواهد آمد.

بگذار پدر ببوسد گونه هایی را که روزی روزگاری سایه ارغوانی کینه ای بر آن می افتد!

بگذار نوازش کند پدر،چشمانی را که روزهای نه چندان دور، در غم پروازهای مکرر،در غم مظلومیت همسر بارانی می شوند!

آرام باش کودکم ؛ فاطمه آرام باش که زمانه، نا آرام ترین لحظه ها را برای تو تدارک دیده است. آرام باش در آغوش مادر!

.

.

.

حالا کوثر همچنان جاری است.جریان دارد در رگ های هزار وچهارصد ساله من ،تو و ما

کوثر همچنان جاری است، در بلندترین قله های اندیشه تا آبیاری کندهمچنان درخت عشق را.

فاطمه من زیباترین نام جاری در ذهنم ،با آمدنش، چشمی را لبخند می آفریند و چشمی را به اشـک می نشاند

خوش آمدی فاطمه ام...

.

.

.

تبریک برای خانم های وبلاگ نویس:

روزت مبارک...مردان راست قامت از قامت نحیف و رنجیده تو به پا می خیزند و در دامان تو پرورده می شوند

بی تو خانه غم نبودنت را فریاد می زند و لالایی مادرانه ات را می طلبد وتو باسخاوتی عظیم،دستان لرزان خویش را بر هرم پیشانی طفل کوچکی می نشانی تا از خواب های آشفته رهایش کنی...پیشانی ات خیس از احساس مادرانه است گام که برمی داری بوی آشنای بهشت به مشام می رسد...چه ساده ای ، ای پیچیده ترین واژه در اقیانوس اصطلاحات بی پایان

سلام برتو و احساس مادرانه ات روز ارج نهادن حریم امن تو مبارک...




ارسال توسط طلبه 135
 
تاريخ : شنبه نهم اردیبهشت 1391
سلام استاد!

کاش ما را راهی بود تا شبی در حجره تنهایی تو،پای منبرعشق تو می نشستیم؛تا تو ماراپس ازعمری"قال" به لحظه ای "حال" هدایت می کردی!

در این وانفسای آخرالزمان که باطل، هر آن به لباس حق در می آیدوبرحق، دم به دم،گمان باطل می رودوهرکس دین را به زبان خویش،تفسیرمی کندو"کل حزب بما لدیهم فرحون"اند،محرومیت از درک محضراستادی که پیرمرادمان حضرت خمینی(ره)او را پاره تن خویش وحاصل عمرخود می دانستند،سخت و تلخ است

استاد! دل آزرده ایم از این همه گفت و گویی که هیچ یک چشم دل را به سوی راه "یقین"نمی گشایدوماهنوز اندرخم کوچه جهالتیم آیاهیچ اعجازی نمی تواند ماراازحجاب زمان و مکان برهاند و روح پریشان وآشفته مان را بالحظه ای "تلمذ"درمحضرتو،به سرو سامان برساندوهمه پرسش های بی جواب ماراپاسخ دهدومارااز سرگشتگی در وادی حیرت برهاند؟

آنچه میان ما و تو حائل شده فاصله زمان ومکان نیست که شهدا می توانند هزاران سال نوری را به یک چشم برهم زدنی بپیمایند و آزاده و رها هم چون نسیمی برهرکویی بوزند

آنچه دست ما را از آستان تو کوتاه کرده آلودگی دلی می باشد که نمی تواند با "طهارت" روح تو هم مباحثه شود

تو خود دستمان گیرمعلم خوبی ها

آمین...



ارسال توسط طلبه 135
 
تاريخ : پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391

مدتی است کارم شده که به وبلاگ طلبه های خانم سرک می کشم که چگونه برای همسرطلبه شان قلم می زنند

ازمیان تمام وبلاگ ها وبلاگ"من او" عجیب به دلم نشست.هبه که باهمان احساس دست نخورده کودکی برای همسرش می نویسد وهرپست را هرطورشده به سیدمحمدش نسبت می دهد...سالومه هم همین طور...زری  و تارا وباران هم بالاخره یک ربطی پیدا می کنند و از "اوی" خود می نویسند...حالا"من"..."من " هم دلم می خواهد تمام احساسم را از این وبلاگ که سهل است از پشت تریبون سازمان ملل فریاد بزنم اما"او" می گوید نباید عشقولانه های دلم را برای مردم فریادکنم..."او" همیشه درست می گوید و "من" آخر به حرفش می رسم

.

.

.

دارم تمرین می کنم که به حرفش گوش کنم و از"او" ننویسم

.

.

.

نمی شود...هرکارمی کنم نمی شود...هرچقدرپاک می کنم  و می خوام از چیز دیگری بنویسم و دوباره دست دلم  دستم را می گیرد می نویسد"او"

امروزنیم اجازه ای گرفتم که می خواهم پست دل در وبلاگم بنویسم..."اخموی زیبا" وقتی پیشانی اش را هم جمع می کند مثل "مهربانیش" عجیب دلم را می برد

گاهی از "تو" نوشتن آنقدر سخت است که آرزو می کنم کاش حرف هایم از جنس باران بودتا آسمان صداقت "تو"در هوای نمناک دل نوشته هایم بی نهایت می شد و دل من در صدای مهربانی تو می تپید.

من "تو" را مهمان بهاری ترین لحظه هایم می کنم تا براوج احساسی ترین شعرهایم خانه کنی و ببینی قلم جوهرنخورده احساسم چگونه برصفحه ی دلت قدم می زند...

پیش تو همیشه با آب و آینه و خوبی "همسفرم"

 



ارسال توسط طلبه 135
 
تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391

 

ازهمان اوائل نوجوانی که عاطفه را کم کم در دلم احساس می کردم شیفته شخصیت فهیمه بودم

فهمیه از همان دختران آسمانی بود که چندسالی را در زمین تبعید شده بود

داستان زندگی فهیمه  به زمان جنگ برمی گرده 

همزمان با بهار،فهیمه در فروردین1343در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد....گذشت سال های زندگی فهیم تا به درخواست ازدواج جوانی جواب مثبت داد که به یقین می دانست مدتی اندک،بیش-دورادرو-با او نخواهدبود.

فهیمه در خواب و در رویای صادقه اش قبل از ازدواج با غلامرضا دیده بود که غلامرضا در انبوهی از مین به شهادت می رسد و در همان روز به مادر خود گفته بود:"غلامرضا از ما نیست،او امانتی است که خداوند مدتی اندک به دست ما می سپارد،زمین برای او جای کوچکی است،اما ثمره ازدواج من با او در این دنیا نخواهد بود

غلامرضاهم در آن روزگفته بود:

"این ازدواج نه زمان دارد نه مکان.هدف رضایت خداوپیروی از سنت رسول اوست وایجاد کانون آرامشی که در آن تنها می توان عبد خدا بود".

چند روز پس از عقدغلامرضا بلافاصله به سوی جبهه رهسپار شد.

طی این راه خطیروپرماجرااز آن هنگام که غلام رضا و فهیمه با هم عقد محرمیت و همراهی بستند جز به هجرت و هجران ممکن نبود چرا که عشق را حدکمال فراق است و وصال در آن راهی نیست.

پس از حضوردرعملیات پیروز بیت المقدس و فتح خرمشهر،برای آخرین بار غلامرضا به تهران آمد اما فهیمه به جهت خوابی که در آن روز دیده بود اطمینان داشت که پس از این همسرش را نخواهد دید.از همین رو به مادرخود گفت:"خوب به غلامرضانگاه کن که دیگراورانخواهی دید"وخود فهیمه آخرین عکس ها را از او گرفت و در ششم تیرماه براثرانفجارانبوهی از چاشنی های مین خنثی شده خرمشهر غلامرضای فهیمه شهید شد.

فهیمه پس از آنکه برجسدپاره پاره همسرش حضوریافت به جای آنکه فغان و زاری پیشه کندلباسی سپید برتن پوشیدوگل رز ازدواجش را در دست گرفت و با جسارت و صلابتی تمام در مراسم تشییع جنازه همسرش پیشاپیش جمعیت راه افتاد و فریاد بر آورد"ای همسرشهیدم شهادتت مبارک"با آنکه شدت علاقه و محبت بین غلامرضا و فهیمه در گفت نمی گنجید،امادراین ماجراهیچ کس حتی پدرومادرفهیمه گریه اوراندید.فهیمه احساسش را چنین بیان کرد:"غلامرضاقبل از آنکه همسرم باشدآموزگارم بود،معلمم بود،آخرغلامرضا راحسین(ع)معلم بود.غلامرضا از منیت خودگریخت؛خواستم ای غلامرضا تو را فرهاد بخوانم دیدم عشق تو شیرین تر از آن است که عشق"شیرین"باشدوتو فرهادترازآنی که "فرهاد"باشی

زمانی چند از شهادت غلامرضا سپری شده بود اما آزمایشی دیگرفراروی زندگی پرازفرازو نشیب فهیمه وجود داشت و آن عمل به توصیه ی -ازدواج مجدد-بودکه غلامرضاقبل از شهادتش با فهیمه بر آن تاکید کرده بود.وجودفهیمه در خانواده همسرشهیدش،یادآور حضور غلامرضا بود.ازاین رو خانواده غلامرضااز فهیمه خواستندعروس مجدد آنها شود.فهیمه با دادن جواب مثبت به خانواده همسرش نشان دادکه پیروی از راه شهیدان با زندگی دنیایی منافاتی ندارد.

دوروز از زندگی مشترک فهیمه و همسرش-علیرضا-گذشته بود که با توجه به ضرورت وجود افراد درجبهه،یاورجدید زندگی فهیمه روانه جبهه گردید.چهارماه پس از این او به عنوان شریک زندگی طلبه ای رزمنده، به زندگی خود سروسامانی جدید داد وکانون آرامشی از وجود خویش برای همسرش بوجود آورد.

گذشت و گذشت تا بیست و هفتم فروردین ماه سال67 درحالی که این اسوه تقواوصبروحجاب یک روزقبل از رمضان پس از طوافی پروانه وار برگردحرم حضرت معصومه(س)در اثر سحنه ای دلخراش و غمبار،قفس تنگ دنیا را ترک گفت و عاشقانه به دیدارمحبوب خویش  نایل گردید

.

.

.

فهیمه عاشق همسرش بود.

همسری که مدام از او دوربود تا جایی که خاطرتش رو خوندم هیچ وقت یک دل سیرکنار غلامرضا نبود.مدام از "غلامرضا"یش دوربود وقلبتش لحظه به لحظه با غلامرضا همسفربود.تمام نامه هایی که برای همسرش می نوشت رو خوندم.ازهمان پایان کودکی تمام ذهنم ازکلمات و احساس قشنگ و پروانه ای فهیمه پرشده بود.همیشه آرزو می کردم فهیمه باشم.


چند خطی از نامه های فهیمه رو که برای علیرضاطلبه اش و غلامرضای شهیدش زمانی که در جبهه بودند رو نوشته اینجا بخونید.

گاهی اوقات هرروز وگاها در یک روز چندین بار جملات فهیمه رو می خونم...

فهیمه بعضی وقت ها تمام سنگ صبورم می شه...ازهمان ابتدای آشنایی با شخصیت فهیمه دلم می خواست"فهیمه" باشم

شکر که فهیمه را فهمیدم...

قسمت کوچکی از نامه های فهیمه به غلامرضا:

سلام بر عزیز دورازمن،مهربان همسرم وفداکاررزمنده وبهترین عزیزم،غلامرضا،غلامرضای عزیز

غلامرضای مهربان و فداکارهمسرمن سلامی را از همسرت فهیم پذیراباش که دوست می داشت این سلام نیازی به پست سفارشی نداشته و بلکه خود در آنجادرآن صحنه باشد...

فهیم همسرت،وانشاالله پیروت آنکه می خواهدباشما در کنارتان به سوی مقصودمان برود.

 

از دل نوشته های فهیمه به علیرضای طلبه اش"

سلامی برتو از قلبی پردرد اما از روحی شاد ای همسرم،علیرضای خوب من،ای آنکه در اوج تنهایی ام و در اوج بی پناهی ام بعد از خدا تو پناهم بودی و همسرم عزیز و یاورم شدی و بهتر از جانم.سلام برتو ای حنظله ی من ای طلبه من و ای آنکه دلم از یادتان دوبرادر که نه یکی غلامرضا و علیرضا که"رضا" لبریز است...

مهربان همسرم!زمان،زمان انتظاراست وابتلاواینجاست که حضرت مهدی(عج)یارانش را می شناسد.تو که امروز هملباس اوئی چنان عمل کن که سربازش نیز باشی...همچون عاشقی هستم که به دنبال معشوق حاضر است خودرابه هرآب و آتشی بزند.خیلی دوستت دارم ولی به قول بعضی ها اشکال من این است که خدایت را بیشتر از تو طالبم...لباس هایت را که هنوز نشسته ام می بویم و می بوسم و دستی به خانه می کشم و می آیم پایین.گلهای گلدانهایمان و غنچه هایشان را که می بینم یاد شکفتن نوجوانی شماها می افتم و به یاد پرپرشدن شهیدانمان و رضای خوبمان

همسروظیفه شناسم،با اینکه قلب کوچکم را مملو از عشق تو می بینم،اما احساس می کنم و مطمئنم اگر وظیفه شناس و مومن نبودی در قلبم حتی به اندازه خسی از محبت تو و عشق تو نمی یافتم

خوشا به سعادتت که به قول رضای شهیدمان "خدادیده ها" را می بینی امید آنکه خدارانیز ببینی

فهیمه ات عاشقانه و صبور خود را برای همه چیز آماده کرده است

.

.

.

"برای فهیمه":

کاش زمان من هم مثل تو را می فهمید...

من عجیب ابری شدم فهیمه جان...تو همیشه مونسم بودی...توخودمی دانی که زمانه بدجورناسازگاراست...توبازبامن سخن بگو...گوش دلم آماده شنیدن است...

کاش....

بازخط چین سکوتم راتا آخربخوان وبرس به جایی که خودت می دانی و من....................................آهــــــــ

 



ارسال توسط طلبه 135
 
تاريخ : یکشنبه بیستم فروردین 1391
به مناسبت سالگردپرواز"سیدمرتضی"این پست دوباره به روز شد

وقتی تو مخاطب باشی،چشم ها هم نمی توانند دروغ بگویند، چه رسد به قلم دل که آهنگ عشق را می نوازد.نی قلمم از سر سوز دل است که می نوازد تا شاید بهانه ای شود برای درد دلی باتو،وگرنه آن بلبلی که باید در وصف تو سرود شهادت بسراید من نیستم!

من کوچکتر از آنم که داغ  تورا بر دل داشته باشم.قلمزنی هایم ، روایت عجز وناتوانی ست.

 نامت، حتی می تواند توبه سکوت را بشکند وحنجره بیمار دل را وادار به نغمه سرایی نماید.عهد کرده بودم که درباره تو هیچ نگویم تا آنگاه که دل آینه ای شود با هزار تصویرازمعصومیت چشم های تو.

آن گاه که ترنم عاشقانه سر دادی که "هنر تجلی شیدایی است وشیدایی هر چه هست در عشق است" مسیحای عشقی شدی که روح شیدایی را در پیکر امید مان دمیدی و ما تا ابد در وادی هنر هر چه مستی کنیم،از زمزمه های معصومانه تو خواهد بود.

آیا این دل بی سرو پا را راهی برای خلسه ای در عمق کلام تو هست تا دریابد "هنر آن است که بمیری پیش از آنکه بمیرانندت ومبدا ومنشا حیات آنانند که چنین مرده اند

سردار بسیجی غریبمان!

برای همه شهدا آهنگ عشق نواختی وسرود وصل خواندی! سال ها می گذرد...اما هنوز کسی نیامده که بتواند پرده از راز تغزل های شبانه ات بردارد وراهی به خلوت جزیره مجنون قلبت بگشاید وتو جز خاک های فکه محرمی دیگر نیافتی تا سربر دامانش ، دلتنگی های غریبانه ات را واگویه کنی .

خوشا به حالت که شهردار"شهری در آسمان" شدی وتو رادیگر با اهل زمین کاری نیست!

راستی، تو در مناجات هایت چه گفتی که خداوند در عصر قحطی شهادت تو را به حضور طلبید؟

من جز کلام تو هیچ ندارم برای تمنای شهادت، هرچند که میان ما وتو به اندازه "اربعینت در اخلاص" فاصله است!


من دلم برای آسمان تنگ شده؟پر پروازت را امانت می دهی؟اما بگوسید: آیا برای دل خسته ای چون ما در دارالقرار تو جایی هست؟!...




ارسال توسط طلبه 135
 
تاريخ : پنجشنبه هفدهم فروردین 1391
کوچه های "دلــــــم" دلگیرند؛دلتنگم از سکوت...از تاریکی...ازغبار.

می ترسم از این افتادن ها و برنخواستن ها؛ می ترسم از خودم،ازتاریکی ها که وجودم را گرفته اند؛می ترسم از اینکه رهایم کنی و به خودم واگذاری

"دلم" برای "تو" تنگ است...تویی که دامن آلوده ام را می بینی و رسوایم نمی کنی

می دانم که شانه های زمین از سنگینی تنم مجروح است."تو" خود سبکبارم کن

زمین زندان بزرگی است،لبالب زنجیر وقفل و من زندانبان خویشم...چه کسی جز تو می تواند قفل از دست و دهانم برداردو رهایم کند

.

.

.

خــــــــدا  در توفانی ترین لحظات زندگی ام، سوسوی چراغ رحمت توست که راهم را روشن می کند

ای خدای آسمان های بارانی! دلم آسمانت را می خواهد...دلم در زمین نفس نمی کشد...هوای تو را می خواهد

.

.

.

.من از.............می ترسم.بازکمک کن...قول قول؟




ارسال توسط طلبه 135
تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به طلبه 135 مي باشد.